﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>A Window To The Past</title>
    <description>pensieve's description</description>
    <link>http://pensieve.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>من</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 01 Nov 2010 18:18:05 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>سوم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;زل زده ای به آسمان گرفته ی قرمز رنگ پشت پنجره ی کلاس و فرشته ها را می شماری. به این فکر می کنی که چقدر، باران، با فکرهایت، دلتنگی هایت، غصه هایت و نگرانی های بی شمارت، پیوند خورده است. دلت می خواهد از اینجا تا ابدیت را آنقدر زیر باران راه بروی و خیس بشوی که ذهنت خالی شود و خستگی مطبوعی در آغوشت بکشد تا بی رویا، به خواب بروی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سرم را که بلند می کنم، قطره ای باران از تکه آسمان محصور شده&amp;nbsp; ی میان پل هوایی، می چکد درست روی شیشه ی عینکم و دنیا را تیره می کند.از همان وقت بود که، تصویرت از پشت شیشه ی لک گرفته ی من، تار شد...چقدر دلتنگ شفاف دیدنت شده ام...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;زل زده ام به آسمان سیاه رنگ امشب که با ابرهای قرمز و خاکستری تزئین شده است.قطره ای باران می چکد، این بار درست در چشمانم،می رود پایین و بغض می شود...چقدر از هر قطره تا قطره ی دیگر، راه است...چقدر...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pensieve.persianblog.ir/post/27</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=221447&amp;postID=5760033</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-221447.post-5760033</guid>
      <pubDate>Mon, 01 Nov 2010 18:18:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دوم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بیا راه برویم، همه ی خیابان های بی انتهای این شهر را طی کنیم و زیر این باران که می بارد و پاک می کند، خیس شویم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من ژاکتم را در می آورم، درست مثل سال پیش همین حوالی که زیر بارانی که همین بود و نبود، خیس شدیم و من و فکرهایم، تمام خیابان ها را قدم زدیم و سهم خستگیمان شد شیرکاکائوی داغی که تنها خوردیم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آسمان ابری ِ قاب شده میان شاخه های درختان، تصویر لحظه ای می شود که به سادگی باریدن یک قطره روی پیشانیم، عبور می کند و من به قدر تمام بودن ها و نبودن ها، دلتنگ می شوم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نبودنت چه سنگین است و اشک های من چه سبک می ریزند...هدیه ی تولدت باشد شعری که همه با هم، برای تو فریاد خواهیم زد، آن قدر که از همه ی آسمان ها بگذرد و تو لبخند بزنی و چشمان روشنت، برق بزنند...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pensieve.persianblog.ir/post/26</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=221447&amp;postID=5735424</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-221447.post-5735424</guid>
      <pubDate>Tue, 26 Oct 2010 18:30:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اول</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;راه رفتن، یعنی بازی کردن با سنگ فرش های آشنا؛ یعنی مراقب باشی که پایت را به جای خانه های صورتی رنگ، در خاکستری ها نگذاری، و یا وقتی سنگفرش ها ،به شکل مربع های بزرگند، پایت را درست بگذاری لب خطهاشان و خنده ات بگیرد از این بازی آشنای هر روزه ات.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;گاهی اما آنقدر تند راه می روی که از خط های منظم و نامنظم زیر پاهایت، جز اشکال در هم که ته فکر هایت می نشینند چیزی نمی ماند. مثل کودکی می شوی که بزرگ شده و انبوه کارهایش، عروسک هایش را گریان کرده است...و تو صدای سنگفرش های سرد خیابان های آشنایت را زیر پاهای خسته ات می شنوی که آهسته، آه می کشند...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;آشتی کردن، به سادگی خرد کردن اولین برگ زرد و خشکیده ی پاییزیست که راهت را برای رسیدن به آن، کج می کنی و وقتی با صدای در هم شکستنش زیر کفشت ذوق کردی و چشمت به دنبال بقیه ی برگ ها، خیابان ها را زیرو رو کرد، می دانی که برگشته ای...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pensieve.persianblog.ir/post/25</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=221447&amp;postID=5676458</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-221447.post-5676458</guid>
      <pubDate>Mon, 11 Oct 2010 21:57:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>Look inside the light...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;همه ی ذهن ها شاید، حیاط خلوتی داشته باشند، از جنس همان ها که خانه ی قدیمیمان داشت و خانه ای می شد برای خودش که بعدازظهر های تابستان های ما را در آغوش می گرفت. زیراندازی می انداختیم و در پناه آن سقف کوتاه، به دیوار خشن و سیمانی پشتمان تکیه می دادیم و بازی می کردیم و من ،گاهی که تنها بودم، کتاب می خواندم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;می توانستی تنهایی و آرامشت را در کنج آن دیوارهای سیمانی در آغوش بگیری و نترسی از این که کسی تو را ببیند و حتی می شد، برای شب هایی که تاریکند، چراغ کوچک دست سازی قرض گرفت و در روشنایی اندک ولی سرشارش غرق شد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;حیاط خلوت ها دری ندارند که آرام روی پاشنه بچرخد و آمدن آدم ها خبر دهد؛ همیشه راه باریکی وجود دارد و پله هایی که تو را به آنجا می رسانند و شاید، درخت سرو تنومندی، خلوت تو را با شاخ و برگهایش پوشانده باشد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;ما گنج هایمان را جایی در همان حوالی پنهان می کردیم. زیر آجر لق ِ پله ای، در سوراخ کوچک دیواری و یا در باغچه ای که نقش تاقچه ی خانه را بازی می کرد و تو می دانستی آنجا رازیست که داشتنش، از پنهان کردنش مهم تر است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;حالا نمی دانم چرا، هیچ چیز ِ اینجا، شبیه حیاط خلوت بچگی هایم نمی شود. نه دیواری هست که در کنجش، آرام بگیری و نه درختی که ورودی ذهنت را با زندگی ِ سرشار در برگ هایش محافظت کند و نه کسی که آن قدم کوتاه را بردارد و از پله ها عبور کند، همان ها که شاید رازی زیرشان خفته باشد... و به جایش، رازهایی هستند که پنهان کردنشان، در این فضای خالی ِ بی دیوار، سخت است و تو می دانی دست هایت،کوچکند برای نگه داشتن ِ همه شان...کاش دستی، شمعی را روشن کند...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pensieve.persianblog.ir/post/22</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=221447&amp;postID=5392767</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-221447.post-5392767</guid>
      <pubDate>Mon, 02 Aug 2010 22:58:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>Silence doesn't speak anymore...</title>
      <description>&lt;p&gt;می دانی، این نیست که سکوت ها گفته نشوند و راه گفته شدنشان را ندانی...می دانی، نمی شود...مدت هاست...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من سالگرد سه نقطه ها را به سوگ نشسته ام...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pensieve.persianblog.ir/post/21</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=221447&amp;postID=5354003</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-221447.post-5354003</guid>
      <pubDate>Sat, 24 Jul 2010 20:26:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قد کشیده است...</title>
      <description>&lt;p&gt;بعضی چیزها، آن قدر بزرگند، که نوشته نمی شوند. که می خواهی بگویی و ، گفته هم، نمی شوند.خالی می گذرام اینجا را، برای تو، تا ببینی، بی آن که نوشته باشم، در این سفیدی ِ کامل ِ بی آلایش...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://romesa.persiangig.com/Noor.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pensieve.persianblog.ir/post/20</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=221447&amp;postID=5174989</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-221447.post-5174989</guid>
      <pubDate>Sat, 12 Jun 2010 22:11:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...The truth is</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;شاتوت ها که می رسیدند، شادی هر روز بعد از ظهرمان خلاصه می شد در این که با آقای سرویسی، درخت های پربار ِ مسیر مدرسه تا خانه را پیدا کنیم. من، همیشه آخرین مسافری بودم که خستگی تنها ماندنم را با شاتوت های قرمز رنگ می زدم و می دانستم مادر می گذارد مقنعه ی سفیدم، سرخ ِ سرخ شود و در عوض، شادیش، وجودم را پر کند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;زندگی یعنی بی وقفه زیر آفتاب گرم بازی کنی و بیندیشی می شود تا همیشه دوید و خسته نشد و بعد، وقتی کف پاهایت ذق ذق می کنند، زیر درخت ِ توت بزرگ کنار مدرسه بایستی و دلت به شاخه هایی خوش باشد که به اندازه ی دستانِ تو، پایین آمده اند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;من چشمهایم را بسته ام و دستم را به دیوار می کشم و نمی ترسم از این که آدم ها را نبینم، آن ها چشمشان باز است برای دیدنم و از کنار دختربچه ی کوچکی که سرگرم تجربه ی دنیا با سر انگشتانش است می گذرند و شاید، در دل آه می کشند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;آنجا، بهشتی ست که تو شاید پشت یکی از درختانش پنهان شده ای و حرف های من، افسانه نمی شوند و واقعیند، به قدر طعم بستنی قیفی شکلاتی ای که مدتهاست نخورده ام...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;انگار، دنیا به اندازه ی همه ی حرف های آدم جا داشته باشد، و من هیچ چیز را جا نمی اندازم، از عطر سیب ها گرفته تا نقاشی های روی دیوار را. این روز ها اما، "نشدنی ها" زیاد شده اند...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;سرم را پایین انداخته ام و از همه ی خیابان ها می گذرم و دنیا، باز عطرِ توت های رسیده گرفته است. خیره می شوم به چند بچه ی دبستانی که دنیایشان در یک درخت خلاصه نه، اما با آن معنا می شود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; کاش سکوت هایم درختی خمیده می شدند که کودکی دستش را برای چیدنشان، دراز می کرد...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pensieve.persianblog.ir/post/19</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=221447&amp;postID=4565894</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-221447.post-4565894</guid>
      <pubDate>Thu, 13 May 2010 13:40:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کوهم اگر...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;em&gt;حیاطمان جای زیادی نداشت.کوچک و قدیمی، با دیوارهایی که آجرهایش همیشه حرف می زدند و صدایشان هیچ وقت در شلوغی آدم ها گم نمی شد که اگر " اهل گوش کردن باشی"، خواهی شنید. &lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی دانم چرا هر چه دنیاها بزرگ تر می شوند، جای کم تری پیدا می شود که برای لحظه ای بنشینی و همه چیز را، نگاه کنی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;همیشه کسی منتظرت بود.همیشه کسی،در آن شلوغی، جایی، روی نیمکتی، کنار دیواری و یا پشت در کلاسی، منتظر بود که بیایی و چقدر آدم ها کوچکند برای درک این بودن، هر طور که می خواهد، باشد...&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قدم هایم مرا به سمت افکارم می برند. می روم و آرام می گذرم، از کنار همه ی آدم هایی که غریبه اند، که برایشان فرقی نمی کند تو کجای این دنیای بزرگ تر ایستاده ای، که به چه فکر می کنی و کی خواهی آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;سرم را روی میز گذاشته ام و تو می دانی که چه گرفته ام ودانستن ِ تو، آرامش آن لحظه ی من است. دفترم را باز می کنی و با روان نویس های سبز و آبی ات برایم شعر می نویسی و همه ی گرفتگی ِ من، لبخند می شود.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راه می روم و راه می روم و راه می روم و می خواهم به هیچ جا نرسم.کاش کسی برایم فال حافظی می گرفت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;خیلی وقت ها، بی آن که بدانی نگاهت می کردم و دلم می خواست همه ی آن لحظه می شد ابدیتی که تمام نمی شود. مهم نبود که تو نگاه نمی کنی، که نگاهت را می دزدی، که حرفی نمی زنی و سکوت، تنها کلام جاری میان ماست. بعضی وقت ها،تنها دلم می خواست یک جا بایستم و توی نشسته رو دسته ی همان نیمکت همیشگی ِ سبز رنگ را فقط، نگاه کنم.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش هرگز به جایی که آدم ها ایستاده اند نرسم.کاش نگاهشان نکنم که ندانم چه بگویم و دلم لک بزند...لک بزند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;و اگر باران ببارد، شعر خواهیم خواند و زنده می شویم در چرخش همه ی آدم هایی که یک صدا شده اند. اگر باران ببارد، مادر اجازه می دهد تمام راه ِ تا خانه را پیاده برگردم، تو با من میایی...؟&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز، کاش می فهمیدی که سکوت من، نشانه ی خونسردی ام نبود و من، چه می لرزیدم...از بهت حقیقتی که در آرامش برایت روشن کردم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pensieve.persianblog.ir/post/18</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=221447&amp;postID=4419004</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-221447.post-4419004</guid>
      <pubDate>Wed, 07 Apr 2010 21:36:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>You will know that I've...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;دیروز همه ی اتاقم را زیر و رو کردم.کتاب ها را جابه جا کردم، کشوها را به هم ریختم، کاغذها را برای هزارمین بار خواندم، جعبه ی مداد رنگی ام را باز کردم و مطمئن شدم همه ی رنگ ها سرجایشان هستند، جا شمعی هایم را تمیز کردم و همه چیز را، همان طور که بودند، سر جایشان گذاشتم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;من دیروز، همه جا را گشتم و نمی دانم، جای چه چیز خالی است که تمام سال خالی بود و حالا هم قصد ندارد بیاید و پر شود و خیال مرا راحت کند. شاید یک دستبند کاموایی چند رنگ باشد و یا یک تخم مرغ رنگ نشده ؛ شاید آوازی باشد که نمی دانم چیست و یا لیوان آبی ای که نمی دانم کجاست؛ شاید هم، عطر سیب کم است...عطر سیبی که در تمام حیاط بپیچد و با عطر سبزه ها قاطی شود و همه حرفهای ما را که در سایه نشسته ایم، بغل کند...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;دیروز، به همه ی نوشته ها دست کشیدم ، چشم هایم را بستم و نفسم را آرام بیرون دادم، آن قدر که بغضم همان جا که هست بماند، و به نیلوفری فکر کردم که دانه ماند و هرگز بزرگ نشد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;دیروز، همه ی حرفهایی که نزدم، همه ی نوشته هایی که ننوشتم، همه ی آهنگ هایی که نزدم و همه ی سکوت هایم را دورم چیدم و نگاهشان کردم و فقط، نگاهشان کردم. اگر آتشی بود، از همان ها که وقتی کوچک بودم، پدرم بغلم می کرد و با هم از رویش می پریدیم، شاید همه را، می سوزاندم...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;امروز، سبزه ها سبز شده اند و مادر دیگر نگرانشان نیست.شاید تو میان یکی از آن ها قایم شده ای و منتظری تا وقتی نت هایم را زیر و رو می کنم تا آهنگی بزنم، بیرون بیایی و آرام، سر ِ جایت بنشینی و خیال من، راحت شود...می شود بیایی؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pensieve.persianblog.ir/post/17</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=221447&amp;postID=4357620</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-221447.post-4357620</guid>
      <pubDate>Fri, 19 Mar 2010 17:21:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>برای تو، به همه ی ما</title>
      <description>&lt;p&gt;رفته ای...؟باور کنم که دیگر نیستی، با آن لبخند، با چشمانی که معلم زبانمان نگاهشان را خاص می خواند و می درخشیدند همیشه...؟و همه چیز در سادگی این اتفاق خلاصه نمی شود، در بهتی که جای خالی تو را پر کرده است، با خلاء، خلائی از جنس واقعیت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رفته ای انگار و این حقیقت است یا واقعیت، نمی دانم، شاید هر دو. از آن جنس اتفاق هایی که نه هضم می شوند و نه درک و تکراری هم هیچ وقت. شاید مرگ، تنها حقیقتی باشد که عادت نمی شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می خواهم چنگ بزنم به همه ی آدم ها، لحظه ها، بودن ها، خندیدن ها...برای آن وقتی که نمی دانم کِی است و چگونه، اما وقتی برسد، می آید و کم می کند، می برد و خالی می گذارد و ما می مانیم و یک دنیا ناباوری؛ انگار که کسی شوخی کرده باشد و تو فقط می خواهی خواب باشد، که بیدار شوی و بگویند انشایی بنویس از کابوس دیشبت و فقط خدا را شکر کنی که کابوس بود، تمام شد، گذشت...اما شوخی اش آنقدر جدیست و جا پایش محکم است که...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمام دیشب، در این بهت سپری شد که چطور می شود به سادگی یک چشم بر هم زدن نبود. و من، چه ترسیده بودم، چه می ترسم از از دست دادن تک تک ثانیه ها و آدم ها. همه تان را یک به یک از ذهن گذراندم و همه ی فکرم این بود که بگویم، به همه، که چقدر مهمند، که چقدر، عزیزند...می ترسم، از این که کسی بگوید وقت امتحان تمام است و من همه ی برگه ام سفید مانده باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همکلاسی، شاید تو، به همه ی این ها لبخند می زنی، با همان چشمان نافذت که برق می زدند و می دانی که ما خواهیم گذشت و باز، فراموشمان می شود همه چیز، و فهممان، به قدر لحظه ها می ماند و قدر لحظه ها به اندازه ی گذشته است. خواهی خندید به همه ی دعواهایمان، به همه ی دل گرفتگی هایمان که هیچند در مقابل یک لحظه نبودن و شاید، سرت را تکان دهی از روی حسرت که بار ِ همه ی نبودن هایی که اضافه می شوند، تنها جاهای بیشتری را خالی می کنند و به اندوهی می افزایند که دلیلش،نه به سادگی، ولی در انتها، کم رنگ می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرا ببخش، که فراموش کردم چه دلتنگت بوده ام...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;*سپاس برای تو که خود می آوری، می بری و صبر می دهی و برای شب ترسناک بی انتهای من، آرامشی می فرستی به قدر جمله های ساده ای که دوباره شنیدنشان، همه ی احتیاجم بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pensieve.persianblog.ir/post/15</link>
      <author>من</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=221447&amp;postID=4230363</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-221447.post-4230363</guid>
      <pubDate>Wed, 17 Feb 2010 18:50:29 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
