مازورکاهای شوپن شاهکارند، اما هر بار، نصفه ردشان می کنم تا به بعدی های برسم. بعدی و بعدی و بعدی. آخر، راضی می شوم تا روی یکی از آن قدیمی هایش ثابت بماند و بعد، به تصویر روشن همراهش فکر می کنم، صحنه ها بازسازی می شوند. قدیمی شده اند و این به معنی کهنه و کم رنگ شدنشان نیست. شاید حتی، لحظه ای که متولد می شدند، کم رنگ تر از چیزی بودند که اکنون به یاد می آورم. روی آن 4 تکه یونولیت خم شده بودم و خط می کشیدم. من و آهنگی که آن روزها تم ِ کارهایمان شده بود تنها مانده بودیم.خط کشم را کمی بردم جلوتر تا یک خط دیگر بکشم و فکر کردم :" ما هنوز مصداق این آهنگ نشده ایم ، راه زیادی مانده است." حالا وقتی آن قدر همه ی آهنگ ها را رد می کنم تا به آن یکی برسم، صحنه های سنجاق شده به آهنگ، یکی یکی عبور می کنند. عجیب است که راه ها گذشته اند و رفته اند و تنها همین عکس ها را برجا گذاشته اند؛ که دیگر، مصداق خیلی از فکر هایی هستیم که روزی به سادگی پس می زدمشان. تفاوتی نمی کند که چقدر گذشته باشد، چقدر همه چیز را مرور کرده باشم، هیچ گاه شبیه هم نیستند، حتی یادآوریشان هم "تکرار " نیست.خاطره ها هم حتی، تغییر می کنند و تغییر کردن، همیشه معنی "جلو رفتن" نمی دهد، و این همان چیز عجیبی ست که هضمش نمی کنم... به مازورکای دیگری می رسد و برای یک لحظه از ذهنم می گذرد که اگر، این آهنگ را هم زندگی کرده بودم و یا روزی برسد که این اتفاق بیفتد، شاید آرام و راحت به صندلیم تکیه دهم و تا وقت تمام شدنش، تک تک تصویرهایم را تماشا کنم. ![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


