بیا راه برویم، همه ی خیابان های بی انتهای این شهر را طی کنیم و زیر این باران که می بارد و پاک می کند، خیس شویم... من ژاکتم را در می آورم، درست مثل سال پیش همین حوالی که زیر بارانی که همین بود و نبود، خیس شدیم و من و فکرهایم، تمام خیابان ها را قدم زدیم و سهم خستگیمان شد شیرکاکائوی داغی که تنها خوردیم... آسمان ابری ِ قاب شده میان شاخه های درختان، تصویر لحظه ای می شود که به سادگی باریدن یک قطره روی پیشانیم، عبور می کند و من به قدر تمام بودن ها و نبودن ها، دلتنگ می شوم... نبودنت چه سنگین است و اشک های من چه سبک می ریزند...هدیه ی تولدت باشد شعری که همه با هم، برای تو فریاد خواهیم زد، آن قدر که از همه ی آسمان ها بگذرد و تو لبخند بزنی و چشمان روشنت، برق بزنند...![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


