راه رفتن، یعنی بازی کردن با سنگ فرش های آشنا؛ یعنی مراقب باشی که پایت را به جای خانه های صورتی رنگ، در خاکستری ها نگذاری، و یا وقتی سنگفرش ها ،به شکل مربع های بزرگند، پایت را درست بگذاری لب خطهاشان و خنده ات بگیرد از این بازی آشنای هر روزه ات. گاهی اما آنقدر تند راه می روی که از خط های منظم و نامنظم زیر پاهایت، جز اشکال در هم که ته فکر هایت می نشینند چیزی نمی ماند. مثل کودکی می شوی که بزرگ شده و انبوه کارهایش، عروسک هایش را گریان کرده است...و تو صدای سنگفرش های سرد خیابان های آشنایت را زیر پاهای خسته ات می شنوی که آهسته، آه می کشند... آشتی کردن، به سادگی خرد کردن اولین برگ زرد و خشکیده ی پاییزیست که راهت را برای رسیدن به آن، کج می کنی و وقتی با صدای در هم شکستنش زیر کفشت ذوق کردی و چشمت به دنبال بقیه ی برگ ها، خیابان ها را زیرو رو کرد، می دانی که برگشته ای...![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


