A Window To The Past


همه ی ذهن ها شاید، حیاط خلوتی داشته باشند، از جنس همان ها که خانه ی قدیمیمان داشت و خانه ای می شد برای خودش که بعدازظهر های تابستان های ما را در آغوش می گرفت. زیراندازی می انداختیم و در پناه آن سقف کوتاه، به دیوار خشن و سیمانی پشتمان تکیه می دادیم و بازی می کردیم و من ،گاهی که تنها بودم، کتاب می خواندم.

می توانستی تنهایی و آرامشت را در کنج آن دیوارهای سیمانی در آغوش بگیری و نترسی از این که کسی تو را ببیند و حتی می شد، برای شب هایی که تاریکند، چراغ کوچک دست سازی قرض گرفت و در روشنایی اندک ولی سرشارش غرق شد.

حیاط خلوت ها دری ندارند که آرام روی پاشنه بچرخد و آمدن آدم ها خبر دهد؛ همیشه راه باریکی وجود دارد و پله هایی که تو را به آنجا می رسانند و شاید، درخت سرو تنومندی، خلوت تو را با شاخ و برگهایش پوشانده باشد.

ما گنج هایمان را جایی در همان حوالی پنهان می کردیم. زیر آجر لق ِ پله ای، در سوراخ کوچک دیواری و یا در باغچه ای که نقش تاقچه ی خانه را بازی می کرد و تو می دانستی آنجا رازیست که داشتنش، از پنهان کردنش مهم تر است.

حالا نمی دانم چرا، هیچ چیز ِ اینجا، شبیه حیاط خلوت بچگی هایم نمی شود. نه دیواری هست که در کنجش، آرام بگیری و نه درختی که ورودی ذهنت را با زندگی ِ سرشار در برگ هایش محافظت کند و نه کسی که آن قدم کوتاه را بردارد و از پله ها عبور کند، همان ها که شاید رازی زیرشان خفته باشد... و به جایش، رازهایی هستند که پنهان کردنشان، در این فضای خالی ِ بی دیوار، سخت است و تو می دانی دست هایت،کوچکند برای نگه داشتن ِ همه شان...کاش دستی، شمعی را روشن کند...



نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط من فكرها () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ