A Window To The Past

شاتوت ها که می رسیدند، شادی هر روز بعد از ظهرمان خلاصه می شد در این که با آقای سرویسی، درخت های پربار ِ مسیر مدرسه تا خانه را پیدا کنیم. من، همیشه آخرین مسافری بودم که خستگی تنها ماندنم را با شاتوت های قرمز رنگ می زدم و می دانستم مادر می گذارد مقنعه ی سفیدم، سرخ ِ سرخ شود و در عوض، شادیش، وجودم را پر کند.

زندگی یعنی بی وقفه زیر آفتاب گرم بازی کنی و بیندیشی می شود تا همیشه دوید و خسته نشد و بعد، وقتی کف پاهایت ذق ذق می کنند، زیر درخت ِ توت بزرگ کنار مدرسه بایستی و دلت به شاخه هایی خوش باشد که به اندازه ی دستانِ تو، پایین آمده اند.

من چشمهایم را بسته ام و دستم را به دیوار می کشم و نمی ترسم از این که آدم ها را نبینم، آن ها چشمشان باز است برای دیدنم و از کنار دختربچه ی کوچکی که سرگرم تجربه ی دنیا با سر انگشتانش است می گذرند و شاید، در دل آه می کشند.

آنجا، بهشتی ست که تو شاید پشت یکی از درختانش پنهان شده ای و حرف های من، افسانه نمی شوند و واقعیند، به قدر طعم بستنی قیفی شکلاتی ای که مدتهاست نخورده ام...

انگار، دنیا به اندازه ی همه ی حرف های آدم جا داشته باشد، و من هیچ چیز را جا نمی اندازم، از عطر سیب ها گرفته تا نقاشی های روی دیوار را. این روز ها اما، "نشدنی ها" زیاد شده اند...

سرم را پایین انداخته ام و از همه ی خیابان ها می گذرم و دنیا، باز عطرِ توت های رسیده گرفته است. خیره می شوم به چند بچه ی دبستانی که دنیایشان در یک درخت خلاصه نه، اما با آن معنا می شود. کاش سکوت هایم درختی خمیده می شدند که کودکی دستش را برای چیدنشان، دراز می کرد...


نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط من فكرها () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ