A Window To The Past

حیاطمان جای زیادی نداشت.کوچک و قدیمی، با دیوارهایی که آجرهایش همیشه حرف می زدند و صدایشان هیچ وقت در شلوغی آدم ها گم نمی شد که اگر " اهل گوش کردن باشی"، خواهی شنید.

نمی دانم چرا هر چه دنیاها بزرگ تر می شوند، جای کم تری پیدا می شود که برای لحظه ای بنشینی و همه چیز را، نگاه کنی.

همیشه کسی منتظرت بود.همیشه کسی،در آن شلوغی، جایی، روی نیمکتی، کنار دیواری و یا پشت در کلاسی، منتظر بود که بیایی و چقدر آدم ها کوچکند برای درک این بودن، هر طور که می خواهد، باشد...

قدم هایم مرا به سمت افکارم می برند. می روم و آرام می گذرم، از کنار همه ی آدم هایی که غریبه اند، که برایشان فرقی نمی کند تو کجای این دنیای بزرگ تر ایستاده ای، که به چه فکر می کنی و کی خواهی آمد.

سرم را روی میز گذاشته ام و تو می دانی که چه گرفته ام ودانستن ِ تو، آرامش آن لحظه ی من است. دفترم را باز می کنی و با روان نویس های سبز و آبی ات برایم شعر می نویسی و همه ی گرفتگی ِ من، لبخند می شود.

راه می روم و راه می روم و راه می روم و می خواهم به هیچ جا نرسم.کاش کسی برایم فال حافظی می گرفت...

خیلی وقت ها، بی آن که بدانی نگاهت می کردم و دلم می خواست همه ی آن لحظه می شد ابدیتی که تمام نمی شود. مهم نبود که تو نگاه نمی کنی، که نگاهت را می دزدی، که حرفی نمی زنی و سکوت، تنها کلام جاری میان ماست. بعضی وقت ها،تنها دلم می خواست یک جا بایستم و توی نشسته رو دسته ی همان نیمکت همیشگی ِ سبز رنگ را فقط، نگاه کنم.

کاش هرگز به جایی که آدم ها ایستاده اند نرسم.کاش نگاهشان نکنم که ندانم چه بگویم و دلم لک بزند...لک بزند...

و اگر باران ببارد، شعر خواهیم خواند و زنده می شویم در چرخش همه ی آدم هایی که یک صدا شده اند. اگر باران ببارد، مادر اجازه می دهد تمام راه ِ تا خانه را پیاده برگردم، تو با من میایی...؟

امروز، کاش می فهمیدی که سکوت من، نشانه ی خونسردی ام نبود و من، چه می لرزیدم...از بهت حقیقتی که در آرامش برایت روشن کردم...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط من فكرها () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ