A Window To The Past

زل زده ای به آسمان گرفته ی قرمز رنگ پشت پنجره ی کلاس و فرشته ها را می شماری. به این فکر می کنی که چقدر، باران، با فکرهایت، دلتنگی هایت، غصه هایت و نگرانی های بی شمارت، پیوند خورده است. دلت می خواهد از اینجا تا ابدیت را آنقدر زیر باران راه بروی و خیس بشوی که ذهنت خالی شود و خستگی مطبوعی در آغوشت بکشد تا بی رویا، به خواب بروی.

سرم را که بلند می کنم، قطره ای باران از تکه آسمان محصور شده  ی میان پل هوایی، می چکد درست روی شیشه ی عینکم و دنیا را تیره می کند.از همان وقت بود که، تصویرت از پشت شیشه ی لک گرفته ی من، تار شد...چقدر دلتنگ شفاف دیدنت شده ام...

زل زده ام به آسمان سیاه رنگ امشب که با ابرهای قرمز و خاکستری تزئین شده است.قطره ای باران می چکد، این بار درست در چشمانم،می رود پایین و بغض می شود...چقدر از هر قطره تا قطره ی دیگر، راه است...چقدر...

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط من فكرها () |

بیا راه برویم، همه ی خیابان های بی انتهای این شهر را طی کنیم و زیر این باران که می بارد و پاک می کند، خیس شویم...

من ژاکتم را در می آورم، درست مثل سال پیش همین حوالی که زیر بارانی که همین بود و نبود، خیس شدیم و من و فکرهایم، تمام خیابان ها را قدم زدیم و سهم خستگیمان شد شیرکاکائوی داغی که تنها خوردیم...

آسمان ابری ِ قاب شده میان شاخه های درختان، تصویر لحظه ای می شود که به سادگی باریدن یک قطره روی پیشانیم، عبور می کند و من به قدر تمام بودن ها و نبودن ها، دلتنگ می شوم...

نبودنت چه سنگین است و اشک های من چه سبک می ریزند...هدیه ی تولدت باشد شعری که همه با هم، برای تو فریاد خواهیم زد، آن قدر که از همه ی آسمان ها بگذرد و تو لبخند بزنی و چشمان روشنت، برق بزنند...

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط من فكرها () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ