آن وقت ها که خیلی کوچک بودم، همیشه آرزو داشتم عینک بزنم. آن اولین بار را هیچ وقت یادم نمی رود. عینک شیشه گرد و کوچکم را دوست داشتم. یادم است او هم مرا دوست داشت و این ها همه تا روزی بود که یک نفر خندید. فکرش را نمی کردم از خندیدن کسی به چیزی که دوستش دارم و همیشه همراهم است برنجم، "می دانستم" که بعضی ها می خندند و "فکر می کردم" برایم اهمیتی ندارد، اما واقعیت این بود که رنجیده بودم. روزی که بچه ی همسایه، کیف نسبتا سنگینم را که خانه شان جا مانده بود از طبقه ی سوم برایم پرت کرد تا بگیرمش و زیپ کیف کشیده شد به جایی درست زیر عینکم، فهمیدم چقدر ساده اهمیت چیزی را که آنقدر روی صورتم جا خوش کرده بود و بیشتر اوقات بودنش را احساس نمی کردم، نادیده گرفته ام.خواهرم می گفت اگر عینکم نبود، حتما کور شده بودم.جای زخمش، تا سال های سال نرفت. حکایت اکنون من است. بسیاری وقت ها، حضورش را از یاد می برم، با این که سال هاست است همدم بینایی من است و اگر نبود، نه تنها ممکن نبود خوب نبینم، بلکه ممکن بود اصلا نبینم، فراموش می کنم چقدر نجات دهنده بوده است.دلم می خواست که این روزها هم کسی پیدا می شد و باز هم به همان سرعت و سادگی و حتی به بهای درد و زخم، مرا به خودم می آورد. بعضی چیزها، هرگز تغییر نمی کنند... تو، منی؛ آینه ی تمام نمای همه ی داشته هایم، آرزوهایم، امیدها و دلتنگی هایم. دست هایم می لرزند، من آن نیستم و همانم. بی هیچ کم و کاستی روبرویت نشسته ام و تو مرا فریاد می زنی، همه چیز را، همه چیز... باید صبح شده باشد. من اما، زمان را از یاد برده ام. می دانم، می دانم که دیر فهمیدم همه ی آرزوها را، حتی کودکانه ترینشان را برآورده کرده ای و تنها، شکلشان تغییر کرد تا مرا بگردانی و بچرخانی و ...برگردانی. همیشه، درست لحظه ای که فراموشی راهی برای رخنه کردن می یابد، نهیب می زنی و تنها تو می دانی چطور می توان، عبور داد و برگرداند. اینجا، صدای صبحی که هنوز نرسیده آشناترین همدم من است. خاطره ها، نه برای فراموش شدنند و نه یاد آوری کردن؛ در آینه تنها باید خیره شد و سکوت کرد، مبادا صدای شبی که هنوز تمام نشده، محو شود. گاهی وقت ها یک لبخند برای شروع کافی است.نمی فهمی چرا و چگونه و از کجا آمده، اما او خودش را آهسته میان زندگیت جای می دهد و زیر گوشت زمزمه می کند که ماندنیست، شاید برای یک عمر. لبخندها می توانند تبدیل به قدم زدن و حرف زدن شوند و حتی خود را دچار خشم و ناراحتی کنند تا شاید تو فریبشان را بخوری و فکر کنی تمام می شوند؛ و درست همان موقع ، از لای یک جاشمعی سیاه سرک می کشند و قهقه شان کابوست را پاره می کند. فکر می کنی، به آغاز و ادامه ی لبخندی که به سادگی لحظه هایت را مهر کرده است. ذهنت را زیر و رو می کنی تا پیدایشش را علت ببخشی و چگونگی حضورش را که گویی ابدیست مرور کنی. گاهی باید تنها به تصویرهای ثبت شده در آلبوم ذهنیت خیره شوی، سکوت کنی و هیچ نگویی، حتی با خودت. علت ، جایی میان لبخند همه ی آدم های همیشه زنده در عکس، برایت دست تکان می دهد و تو را از همه ی فکرها رها می کند. دستهایم از یاد گرمای تابستان، یخ می کنند.همه چیز، بوی سیب گلاب می دهد. مرا می کشد به آن اتاق بزرگ ته خانه که بعد از ظهرهای آبیش از لای پرده ها سرک می کشید و رنگ می ریخت روی کف اتاق و من ساعت ها آنجا می ماندم، برای خواندن، و بی وقفه لحظه ها را زندگی می کردم. هلم می دهد به آن روزها که با اشتیاق میان کتاب ها سرک می کشیدم.مسیرها را با خواهش و التماس عوض می کردم تا از آن کتاب فروشی کوچک و کم جا رد شویم و من برای هزارمین بار، قفسه ی جلوی درش را با چشم هایم زیر و رو کنم. راه می رفتیم و من گوشهایم را گرفته بودم تا نشنوم و آخرش، طاقت نمی آوردم."تعریف کن" و دنیاهایمان به سادگی به هم گره می خورد. آخرین کشو را اول از همه بیرون می کشم. دیگر نمی توانم به دفتر بنفشم دست بزنم. فنر آن خودکار سفید مدتهاست گم شده و روان نویس مشکی ات را هم سالهاست گم کرده ام. شاید هم تمام شده بود، درست یادم نیست. حرفش را وقتی می گفت کتابهایم با من قهر کرده اند باور نمی کردم؛ وقتی مرتب آن بالا می چیدمشان و یکی یکی کارتن ها را پر می کردم باورم شد که همه شان با من قهر کرده اند، رویشان را می پوشانند و خودشان را پس می کشند و من فقط دلم یک خودکار رینولدز آبی برای نوشتن می خواهد.![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


