A Window To The Past

اولش، هیچ چیز نبود. چشم باز کردم دیدم دارد قد می کشد و جوانه می دهد.بهار که شد، بی سر و صدا اولین شکوفه را داد.

شکوفه ها مایه ی دلخوشیند، به ظاهر چند روزی دوام می آورند و بعد ترکت می کنند، اما تو همیشه به امید دیدن بعدی ها، در انتظار می مانی.

شکوفه ها ریختند و کم کم، میوه های کوچک آبی رنگ داد. تک تکشان را جمع کردم و ریختم توی آن سبد حصیری کوچک. عطرشان چیزی ما بین خاک و آب بود و تنها اگر همه ی همه را جمع می کردی می شد فهمیدش. هنوز هم آنجایند. چیزی از میوه های کوچک آبی رنگ کم نشده است، فقط نمی دانم چرا عطر آب و خاکشان را از من مخفی می کنند. شاید...

همه چیز خوب بود، تا وقتی که گم شد. من گم شدم یا او؟ نمی دانم. بالاخره یکی گم شده بود، شاید هم هر دوئمان.

همه جا را دنبالش گشتم، بی این که از کسی پرس و جو کنم. توی دلم می پرسیدم:" کسی درخت کوچک من را که اگر همه ی میوه های آبی رنگش را جمع کنی، بوی آب و خاک توی سرت می پیچد، ندیده است؟" و کسی صدای من را نمی شنید.هیچ کس نشنید که من چقدر دنبال او گشتم، هیچ کس.

وقتی بالاخره پیدایش کردم، مدت ها زیر باران مانده بود. خیس و سرد و لرزان. برگهایش بی صدا گریه می کردند.

با من قهر کرده بود. چیزی نمی گفت، اما می دانستم که قهر کرده و هرچقدر دلجوییش را می کردم کافی نبود. برای دلخوشیم بعضی وقت ها اندک لبخندی می زد و من از این که دیگر بوی آب و خاک توی سرم نمی پیچد می فهمیدم که هنوز ته دلش، دلخور است...

گم کردن دو طرفه ترین ارتباطی است که می شناسم. این فقط مادرها نیستند که بچه هایشان را گم می کنند، یک بچه ی گم شده هم مادرش را گم کرده است.

ما هر دو هم را گم کرده بودیم و وقتی دوباره بهار شد و او سعی کرد تا این بار هم شکوفه دهد، من فراموش کرده بودم که شکوفه هایش، چقدر مایه ی دلخوشیند و او که خیره شده بود تا برق ته چشمان مرا ببیند، یکهو...

بعضی وقت ها، آن قدر به دلتنگی ها بها می دهی که یادت می رود راه برطرف شدنشان چه بود. به سر آمدنش را نمی بینی و گم می شوی و گم می کنی.

این بار  اگر پیدا شود، اگر باز هم عطر آب و خاک توی سرم بپیچد، اگر باز شکوفه دهد، اگر حتی دیگر شکوفه ای ندهد، اگر... فقط این بار...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط من فكرها () |

نشستم تا تنها تماشاگر باشم.

چراغ ها را که خاموش کردند، فهمیدم روی صندلی ها بند نمی شوم. تصویر را حتی از مانیتور کوچک آن اتاق تاب نیاوردم. اشتیاق دیدن همه چیز و از دست ندادنشان را وقتی عکس ها پشت هم ردیف می شدند، میان بغض ناگهانیم گم کردم و دویدم تا کسی نبیند، تا کسی نفهمد که منِ خسته از همه ی هفته ها و روزها و آمد و شد ها، چه دلتنگ شده ام.

صحنه ها دوباره و چند باره تکرار می شوند. همان اتاق هنر به هم ریخته که شاید تفاوتش با یک سال و نیم پیش در این باشد که آدم های متفاوت تری به آن رفت و آمد کرده اند و دیگر صاحب و سرپرستی ندارد؛ همان آدم ها که تفاوتشان در یک شکل نبودن لباسشان است و همان زمان، که فقط دیگر  زمستان نیست و پاییز است و جشنی که دیگر ادامه ای ندارد بلکه آخرین است و حقیقت این آخر بودن، تمام شدن، همه ی صحنه را به هم می ریزد.

می خواهم همه ی آدم ها را میان تاریکی آشنای آن حیاط کوچک پیدا کنم. این بار عید نیست که بعد از تعطیلات پانزده روزه، باز همه ی دویست و خرده ای نفرشان را ببینی و بدانی هنوز هم روزهای زیادی در پیشند که کنارت روی همین زمین خواهند نشست و ناهار خواهند خورد و راه خواهند رفت و حرف خواهند زد و تو که به همه ی این ها عادت کرده ای، ساده از کنار این بودن ها خواهی گذشت تا روز بعد و روزهای بعد برسند و بعد، برسد به این نقطه ی آخر.

من حتی حلقه ها را رها می کنم. خستگیم مجال دویدن و خواندن نمی دهد. گلویم می سوزد و چشم هایم درد می کنند و پاهایم توان ایستادن را هم ندارند و با این حال، دلم می خواهد هیچ کس را، هیچ چیز را، از دست ندهم و می دانم که نمی شود، نمی توانم... حتی یافتن آدم های مهم را هم کنار می گذارم و می فهمم همه چیز را فدای خستگیم کرده ام.

این که همیشه می دانی برمی گردی و باز کار دیگری خواهی کرد، آن هم با وجود همه ی تجربه هایی که شاید خیلی هم خوشایند و دلخواه نیستند، دلت را به تکاپوی دیگری خوش می کند.

وقتی دوباره میان همه ی آن آدم ها که روی سن سرود می خوانند گم می شوم و چشم دوخته ام به او که هرگز نتوانسته میان این جمع، این پایین بایستد، برای گم نکردن کلمه هایی که خود در سرودنشان نقش داشته ام، این فکر را  که دیگر هرگز با همه شان اینجا نخواهم ایستاد پس می زنم تا از آهنگ جا نمانم.

فکر ساده گذشتن از کنار لحظه لحظه های زندگیم، بی این که واقعا فهمیده باشمشان آزارم می دهد. دل خوش می کنم به همه لحظه های خوبی که بوده اند و نمی فهمم چه می شود خلق تنگ و خستگی و گله هایم ناپدید می شوند و دلتنگ تک تک آدم هایی می شوم که می پنداشتم جای خالی نبودنشان را هرگز از یاد نمی برم. می گویم که راضیم از آن دو صفحه ی پر گله و ته دلم می دانم که نیستم و دلم می خواهد حالا که همه چیز تمام شده، برگردم و چیز دیگری برای آن ابتدا بنویسم تا مبادا کسی دلش بگیرد.

وقتی از آن در عبور می کنم، می دانم که فردایی نیست تا بعد از خستگی امروز، باز همگی جمع شویم و در کنار هم، از خوبی و بدی آنچه آن شب گذشته بگوییم. می دانم که از این به بعد، دیدن و شنیدن حرف آدم های مهم زندگیم سخت می شود و من فقط، بغضم را نگه می دارم که نترکد از خجالت این که چرا در تمام این هفت سال، دانسته ها را انبار کرده ام و فهمیدن را گوشه ای، جا گذاشته ام.

نوشته شده در شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط من فكرها () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ