A Window To The Past

دیروز همه ی اتاقم را زیر و رو کردم.کتاب ها را جابه جا کردم، کشوها را به هم ریختم، کاغذها را برای هزارمین بار خواندم، جعبه ی مداد رنگی ام را باز کردم و مطمئن شدم همه ی رنگ ها سرجایشان هستند، جا شمعی هایم را تمیز کردم و همه چیز را، همان طور که بودند، سر جایشان گذاشتم.

من دیروز، همه جا را گشتم و نمی دانم، جای چه چیز خالی است که تمام سال خالی بود و حالا هم قصد ندارد بیاید و پر شود و خیال مرا راحت کند. شاید یک دستبند کاموایی چند رنگ باشد و یا یک تخم مرغ رنگ نشده ؛ شاید آوازی باشد که نمی دانم چیست و یا لیوان آبی ای که نمی دانم کجاست؛ شاید هم، عطر سیب کم است...عطر سیبی که در تمام حیاط بپیچد و با عطر سبزه ها قاطی شود و همه حرفهای ما را که در سایه نشسته ایم، بغل کند...

دیروز، به همه ی نوشته ها دست کشیدم ، چشم هایم را بستم و نفسم را آرام بیرون دادم، آن قدر که بغضم همان جا که هست بماند، و به نیلوفری فکر کردم که دانه ماند و هرگز بزرگ نشد.

دیروز، همه ی حرفهایی که نزدم، همه ی نوشته هایی که ننوشتم، همه ی آهنگ هایی که نزدم و همه ی سکوت هایم را دورم چیدم و نگاهشان کردم و فقط، نگاهشان کردم. اگر آتشی بود، از همان ها که وقتی کوچک بودم، پدرم بغلم می کرد و با هم از رویش می پریدیم، شاید همه را، می سوزاندم...

امروز، سبزه ها سبز شده اند و مادر دیگر نگرانشان نیست.شاید تو میان یکی از آن ها قایم شده ای و منتظری تا وقتی نت هایم را زیر و رو می کنم تا آهنگی بزنم، بیرون بیایی و آرام، سر ِ جایت بنشینی و خیال من، راحت شود...می شود بیایی؟

نوشته شده در جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط من فكرها () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ