رفته ای...؟باور کنم که دیگر نیستی، با آن لبخند، با چشمانی که معلم زبانمان نگاهشان را خاص می خواند و می درخشیدند همیشه...؟و همه چیز در سادگی این اتفاق خلاصه نمی شود، در بهتی که جای خالی تو را پر کرده است، با خلاء، خلائی از جنس واقعیت. رفته ای انگار و این حقیقت است یا واقعیت، نمی دانم، شاید هر دو. از آن جنس اتفاق هایی که نه هضم می شوند و نه درک و تکراری هم هیچ وقت. شاید مرگ، تنها حقیقتی باشد که عادت نمی شود. می خواهم چنگ بزنم به همه ی آدم ها، لحظه ها، بودن ها، خندیدن ها...برای آن وقتی که نمی دانم کِی است و چگونه، اما وقتی برسد، می آید و کم می کند، می برد و خالی می گذارد و ما می مانیم و یک دنیا ناباوری؛ انگار که کسی شوخی کرده باشد و تو فقط می خواهی خواب باشد، که بیدار شوی و بگویند انشایی بنویس از کابوس دیشبت و فقط خدا را شکر کنی که کابوس بود، تمام شد، گذشت...اما شوخی اش آنقدر جدیست و جا پایش محکم است که... تمام دیشب، در این بهت سپری شد که چطور می شود به سادگی یک چشم بر هم زدن نبود. و من، چه ترسیده بودم، چه می ترسم از از دست دادن تک تک ثانیه ها و آدم ها. همه تان را یک به یک از ذهن گذراندم و همه ی فکرم این بود که بگویم، به همه، که چقدر مهمند، که چقدر، عزیزند...می ترسم، از این که کسی بگوید وقت امتحان تمام است و من همه ی برگه ام سفید مانده باشد. همکلاسی، شاید تو، به همه ی این ها لبخند می زنی، با همان چشمان نافذت که برق می زدند و می دانی که ما خواهیم گذشت و باز، فراموشمان می شود همه چیز، و فهممان، به قدر لحظه ها می ماند و قدر لحظه ها به اندازه ی گذشته است. خواهی خندید به همه ی دعواهایمان، به همه ی دل گرفتگی هایمان که هیچند در مقابل یک لحظه نبودن و شاید، سرت را تکان دهی از روی حسرت که بار ِ همه ی نبودن هایی که اضافه می شوند، تنها جاهای بیشتری را خالی می کنند و به اندوهی می افزایند که دلیلش،نه به سادگی، ولی در انتها، کم رنگ می شود. مرا ببخش، که فراموش کردم چه دلتنگت بوده ام... *سپاس برای تو که خود می آوری، می بری و صبر می دهی و برای شب ترسناک بی انتهای من، آرامشی می فرستی به قدر جمله های ساده ای که دوباره شنیدنشان، همه ی احتیاجم بود... تاریکی ترسی نداشت، فقط عادت نبود.همیشه و هر شب، باید چراغ پایه طلایی را که روی میز کوچک کنار تختم بود و نور ملایمش اتاق را از سیاهی مطلق در میاورد روشن می کردم که مبادا، شکل خواب های آن شبم عوض شوند و نشناسمشان و تا فهمیده شوند، صبح شده باشد. همیشه یک شبی وجود دارد، که عادت های قبلی را بر هم می زند. مثل همان شبی که اتاقم تاریک ماند و بعد از آن، نمی دانم چه شد که ماند و ماند و ماند و خاطره ی چراغ پایه طلایی با نور کمش شد چیزی مربوط به گذشته ای که حتی تمام شدنش را هم درست یادم نیست. می ترسم، چقدر؛ از این که همه ی راهی که آمده ام اشتباه بوده باشد. از این که بودنم، توهمی باشد در تاریکی، چراغی که بودن و نبودنش، آن قدر ناچیز باشد که بشود خاموشش کرد و هیچ یادت نیاید که پیش از خاموش شدن، رویاهای نیمه روشن چه شکل بودند. می ترسم، از این که روزی بگویند " نمی آمدی هم چیزی نمی شد، می شد لحظه ی بودنت را حذف کنیم". از این که بگویند، همه ی راهی که آمدی، بیهوده بود، همه ی حرفهایت، حرف بودند و پشت همه شان یک دیوار خالی بود که اگر تکیه می دادیم فرو می ریخت. حالا سهم یاد ِ چراغم، بین همه ی این ترس ها کجا بود، نمی دانم... وقت هایی بود، آن موقع ها که خواهرم می نشست و خواب های طلایی می زد و من به دستهایش خیره می شدم، که این روزها زیاد یادشان می افتم. یاد خیره ماندنم به انگشتهایش و این که چشمانم را می بستم و هیچ چیز وجود نداشت، جز آن لحظه، آن آهنگ و خواهرم که ابدیت آن تصویر را می نواخت. می خواستم هرگز تمام نشود، دست نکشد و من همان جا و در آن آرامش، آرام بگیرم. آرامش از آن درک متقابلی می آمد که نه سخنی قبلش بود و نه بعدش.همه چیز در نهایت کمال زندگی می شد و سکوت، معنی خالی بودن و خالی شدن نمی داد.خلاء از آن مفاهیم انتزاعی بود که بعدها، در کتابها یاد گرفتم و در آزمایشگاه فیزیک، نسبی بودنش را اثبات کردند. مهم نیست که زندگی جلو می رود و همه چیز را تغییر می دهد و باید هم تغییر دهد که اگر اینطور نباشد خوب نیست و پیشرفتی نخواهد بود و درجا زدن بد است و همه چیز همان طور می شود که باید؛ مهم این است که من دلم برای سکوت نکردن هایم، برای این که بنشینم و خواهرم خواب های طلایی بزند و غرق شوم در تصویر طلایی همه چیز، برای شعر خواندن زیر باران و خیس شدن و از سرما و هیجان لرزیدن، و حتی برای این که معلم دوباره بیاید و خلاء ِ توی شیشه را نشان دهد و بگوید حالا برگه های آزمایشتان را به دقت پر کنید، تنگ شده است... می گوید برکت دارد و اتفاق های خوبی می افتند همیشه، در این روزها. دستش را گرفته ام و می اندیشم پنهان کردن فکر ها، در شب آسان تر است یا سخت تر؟ راه می روی، می نشینیم، هستیم و بر بودنمان هم خدشه ای وارد نمی شود.گاهی سنگینی حرفهایی که گفته نمی شوند، آن قدر است که قدم ها را کندتر کند تا راه ها طولانی تر شوند و آن قدر...سرد است که قدم ها را تندتر کند تا یخ نزنیم. امشب را هم، بی صدا می گذرانیم.![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


