کلاس ما پنجره ای رو به خیابان داشت و درختی پشت پنجره ی آن قد کشیده بود، آن قدر که بتواند به زندگی روزانه ی ما سرکی بکشد وتغییر رنگ برگهایش بشود نماد رفتن و گذشتن و تمام شدن و دوباره شروع کردن. نمی دانم این درخت چرا انقدر در ذهنم مانده است.شاید چون هر بار از پنجره بیرون را نگاه می کردم، به چشمم میامد، یا چون جعبه ی برعکسی رویش بود که تا مدت ها آنجا ماند و یا شاید هم تصمیم گرفته بودم هر دوی آنها بشوند آن چیزی که مرا به آنجا و آن زمان برمی گردانند. او آمد آنجا روی میز، همان جای همیشگیش، نشست. شاید همه ی آن قبلی ها و بعدی ها، تک به تک در خاطرم مانده باشند ولی در زندگی، زیاد نیستند آدم هایی که به محض ورودشان بخواهی خیره نگاهشان کنی و سیر نشوی و برق زدن چشم هایت را بفهمی. نشست و کتابی خواند، در مورد یک درخت. نگاهم به درخت پشت پنجره و کارتن برعکس رویش که به خاطر برف و باران دیگر رنگ و رویی برایش نمانده بود افتاد. گاهی اوقات می شود که آدم تنها گوش نمی دهد، می شود. از آن مواقع نادری که می دانی چشم هایت هم حتی به جای دیدن، گوش می دهند. آنجا، آن روز، آن لحظه، برای همیشه دل تنگِ آن درخت شدم و ، ماندم. وقتی آقای پیرمرد برایمان حکایت درخت را خواند، درختی که بزرگ شده بود، دلم لرزید.دلتنگی کوچک من، خودش را قایم کرده بود تا آنجا و آن لحظه بیاید و مرا میخکوب آن صندلی کند، آن قدر که یادم بیاورد چشم ها چطور برق می زنند. فراموشی، شاید دیگر ندیدن و نشنیدن باشد. بیا و بمان، قدر آن که برای من قصه ای دیگر بخوانی...من دلتنگ همه ی درختها شده ام. قاعده اش این است که وقتی اتاقت را تمیز و مرتب می کنی، چیزهایی پیدا شوند که سال هاست گم شده اند. چشمت به آن هایی بخورد که در اعماق در هم ریختگی ها فراموش شده اند و انقدر جا به جایشان کرده ای که یادت رفته است وجود دارند. قضیه اما اینجا برعکس است، من اتاقم را خالی کرده ام و حالا، وسط اتاق خالی ِ خالی و سردم نشسته ام و عوض آن که چیزی را پیدا کرده باشم، چیزی را هم... مادرم اگر بود، آن شعر قدیمی ِ کودکیم را می خواند و مرا دل گرم می کرد به این که هست ،همین جاها؛ چیزی گم نمی شود ، فقط آن را نمی بینی، جایی گذاشته ای و حالا فراموش کرده ای و من هر بار چیزی را گم می کردم در اضطرابش می سوختم و او هر بار مرا دل گرم می کرد و هر بار هم، پیدا می شد. دنبالش گشتم، همه ی جاهای پنهان اتاقم را ، و به انتظار این که بیاید بیرون، بدود سمت دیوار و فریاد بزند"سک سک!" گوشهایم را تیز کردم و چشمهایم را باز. گم شدن فقط یه بازی قایم موشک ساده است که زندگی را تکانی بدهد و نگاه را وسیع تر کند و دل را دلتنگِ آن چه نیست، همان که وقتی بود ، دیده نمی شد. با او بازی کردم، همان که مرا وسط اتاقم رها کرده بود و نمی گفت چیست، کجاست و چطور دنبالش بگردم .اتاقم هنوز آن قدر گرم بود که به بازیش تن در دهم و همراهش شوم. دیگر مثل گذشته ها نیست، و البته قاعده اش هم همین است که نباشد. آن وقت ها می شد بی وقفه بازی کرد. نه هوا اهمیتی داشت، نه زمان ، نه فضا. بازی بود و بازی و من نمی دانم آن همه شور و شوق از کجا می آمد که یکباره رفت، شاید به همان جایی که از آن آمده بود. به هر ترتیب، دیگر توان تا ابد بازی کردن را از دست داده بودم، پس نشستم ،ساکت و آرام، تا خودش پیدا شود، زندگی کردم، با جای خالی نبودنش که نمی دانم چرا وقتی بود آن قدر احساس نمی شد و باز ، پیدا نشد. بیا بیرون، مهم نیست که مدتهاست نبوده ای، برای رفتن ناگهانیت و این که حتی خبری ندادی تا نگران نشوم سرزنشت نخواهم کرد. قول می دهم...حالا بازی را تمام می کنی؟ ![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


